داستانک

در زندگیتون سعی کنید هدفمند باشید

در زندگیتون سعی کنید هدفمند باشید

داستانک در زندگیتون سعی کنید هدفمند باشید

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
موضوعات اصلی وبلاگ

موضوعات دیگر وبلاگ را در نوار سمت راست مشاهده کنید


برچسب ها: وبلاگ، موضوعات، موضوع، طنز، ضرب المثل، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1398 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(فرق نویسنده با خبر نگار)

اینبار میخواهم دربارۀ این موضوع با شما خوانندگان عزیز صحبت کنم.

اول بهتر از خودمون یعنی نویسنده ها کمی براتون بگم ...حتماً پیش خودتون می گویید شما هم مثل خبرنگارها هستید...البته که مرا ببخشید که خیلی رک به شما می گویم اینو شنیدم که میگویم که:خبرنگارها ونویسنده ها همه اش می خواهند سر از زندگی مردم در بیارند وکار شون فضولی تو زندگی مردم هست وهمچیوبهم میریزندو...

ولی من میخواهم بگویم که خبرنگارها مجبورند که خبرهائی از زندگی روزمرۀ آدمهای معروف را برای همه در رسانه های مختلف بیان کنند ...چون این خود مردم هستند که میخواهند سرازکاریکدیگردر بیاورند.

پس آنها هم مجبوربه این کارمیشوند...وگرنه تمام خوانندگان مطبوعات

و ...از دست خواهند داد .

دیگراینکه ما نویسندگان کارمان با خبر نگارها کمی فرق میکند ما در بین مردم میگردیم واز آنها سوالاتی در بارۀ ثروت وفقر میکنیم و مخواهیم بدانیم که چقدر این موضوع در زندگیشان اثر گذار هست ودر ضمن ما فرد بخصوصی را بهش اشاره نمیکنیم ونمی خواهیم آبرویش را ببریم ما در کل صحبت میکنیم ودربارۀ وضع زندگی ثروتمندان وفقرا داستان سرائی میکنیم وبقول معروف کمی(نمکش رو زیاد میکنیم)و هم دربارۀ آن اغراق می کنیم...وبا نوشتن مطالب اغراق انگیز داستان را هیجان انگیزتر میکنیم وبه آن روح می بخشیم...تا خوانندگان را بیشترجذب مطالب خود کنیم...به قول بعضی ها که میگویند؛(آدمها ی پولدار باپولدار ازدواج میکنندوپولدارتر میشوند و آدمهای فقیربا فقیر زندگی میکنندو فقیرتر می شوند)مگر اینکه هرکدام از آنها بخواهند شیوۀ زندگی خود راعوض کنند.

قرض از این حرفها این بود که بعضی ها میخواهند بدانند که چگونه افراد معروف ومشهور به درجات بالا میرسند؟... وچرا بعضی ها نمی توانند به آن بالا ،بالاها برسند...

به نظر من اونیکه به درجات بالائی دست پیدا میکند از تلاش بسیاری استفاده میکند البته بعضی هایشان از راه حلال هست ...ولی بماند که بعضی دیگرازراه حرام آنرا بدست میآورند که آنهم به خودشان مربوط هست که باید جواب گو باشند ...و اینکه چرا با اینکه شب وروز سخت کار میکنند باز(هشتشون گرو نهشونه) این مقوله برمیگردد به اینکه چه کاری رو پیشه کرده اند ودر آخر چقدر میتوانند ازآن درآمد زدائی کنند که هم به نفع خود ودیگران باشد ...وباید جوانها برای انتخاب شغل خود بهتر فکر کنند وببینند آیا این شغلی که انتخاب کرده اند در آینده تأثیر مثبتی در زندگیشان پیش خواهد آورد یا نه؟...و در آن زمینه بیشتر تلاش کنند تا به آن چیزی که بخواهند برسند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: فرق، تفاوت، مقاله، نویسنده، خبرنگار، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نازک نارنجی)

یکی از دوستانم که اونم مثل من نویسنده هست برایم از مسافرتش تعریف کرد که چطوری از شهری دور داشت به تهران می آمد؛

که برایم خیلی جلب و شنیدنی آمد وخواستم که برای شماهم تعریف کنم.در ضمن بگم که اسم دوستم یاشار بود.

یاشار: آره جونم برات بگه که آنروز هواهم خیلی گرم بود واز شانس بد ما فن اتوبوس هم کار نمیکرد...خلاصه همه رفتیمو سر جایمون نشستیم والبته بماند که منی که اصلاً دوست نداشتم با خانومی حرف بزنم (منظورم خجالتی بودنم هست) صندلی بغلیم یه خانومی نشسته

بود و برعکس من که خیلی پرحرف بودم او خیلی هم کم حرف بود...

خب میدونی که جاده ای که حتی چیزی برای دیدن نداره وهمه اش برهوت حوصلۀ آدمو چقدر سرمیبره...منم اول هیچ صحبتی با این خانوم نکردم ...ولی چند ساعتی که گذشت پاک حوصله ام سر رفته

بود وهمه اش به اینطرفو اونطرف نگاهی میکردمو پی هم صحبتی میگشتم ؛ولی بیفایده بود چون همه دو بدو با همدیگر صحبت میکردند فقط من و این خانوم بویم که صحبت نمیکردیم.

بالاخره با کلی عذر خواهی سر صحبتو با هاش باز کردم واز اول سفر تا وسط های راه باهاش حرف زدم واز هردری باهم صحبت دوستانه ای کردم و او هم گه گداری صحبتی میکرد ...ولی بیشتر من صحبت میکردم و او هم شنوندۀ خوبی بود ...ولی دریغ از اینکه بخواهد حقیقت را به من بگوید که بابا بسه سرم رفت و...

خلاصه صحبتهای ما ادامه داشت تا اینکه موقع ناهار رسید و اتوبوس برای چند ساعتی برای صرف ناهار و استراحت بین راهی ایستاد و...

همگی از ماشین پیاده شدیم وبه رستوران رفتیم ...من دیدم اون خانوم تنها نشسته باز رفتم پیشش وبا هم سفارش غذارو دادیم ...همانطور که داشتیم غذا میخوردیم من گرم صحبتهای نیمه کاره ام را با خانوم ادامه دادم ...چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم خانوم از سر میز پاشد ودلش را

گرفته و مدام به خودش میپیچد ...منم بهش گفتم:چی شده خواهر اتفاقی افتاده؟!...نبادا از غذائی که خوردین؟...شاید مسموم شدین؟...

گفت: نه بابا من آخه کمی معده ام حساس ونباید از غذاهای بیرون استفاده کنم...ولی وقتی بوی کباب به مشامم خورد دیگه طاقت نیاوردم

وهوس کردم که کمی آنرا بچشمو...حالا اگه اجازه بدین میخواهم برم دستشوئی!!...

گفتم: میخواهید با هاتون تا اونجا بیام شاید کمک لازم داشته باشید... منظورم اینه که ممکن سرتون خدائی نکرده گیج بره و...

گفت:نه احتیاجی نیست خودم یواش،یواش میروم...بازم ممنون.

چند لحظه ای گذشت ...وقتی برگشت دیدم حسابی رنگو روش پریده...

منم سریع رفتمو یه چایونبات برایش سفارش دادم...واوهم خورد وکمی 

حالش بهتر شد.

وقت ناهار تمام شد وهمه سوار اتوبوس شدندو ماشین حرکت کرد، خواستم  بین راه کمی با او صحبت کنم ...که دیدم پشتش را کرد به من وخودشو زد به خواب؛ چند ساعتی گذشتو بیدارشد ...باز خواستم سر صحبتو باهاش بازکنم که یهو گفت:ببخشید کمی گردنم گرفته انگار موقعی که خواب بودم سرم بد روی صندلی تکیه دادم...کمی رگ به رگ شده...اگه اجازه بدین سرم همین طرف(رو به پنجره) باشد.

منم چیزی نگفتم وتا آخر سفرمون همانطور پشت به من نشست ...البته من که خودم فهمیده بودم چرا اینجوری عمل کرد ولی به رویش نیاوردم ...اینو خودمم خوب میدونم که برای پر حرفی ام بوده وبس.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، نازک، نارنجی، اتوبوس، گردن، خواب،  

تاریخ : شنبه 26 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعارف اومد نیومد داره)

نمی دونم آیا شما هم تو زندگیتون به همچین آدمائی برخورد کرده اید یا نه؟ اینطور آدمها مدام تو حرفهایشان از صدتا حرفی که میزنند و99 تاش تعارف الکی هست...واقعاً اینجور آدمها حرص آدمو در میارند ویا بعضی دیگر هستند که تو حرفهاشون یک تک کلام بخصوصی رو دارند ومدام آنرا تکرارمیکنند وریپ میزنند ...مثلاً همین همکار اداریم هم تک کلام داره مدام ریپ میزنه وهم تعارف الکی میکنه یا بهتر بگم پاچه خواری میکنه...

همین چند روز پیش بود که نزدیک دم در اداره با اون برخورد کردم وبا یکدیگراحوالپرسی کردیم وبعد از کلی چاق سلامتی که بیشتر از طرف او بود به نزدیک در رسیدیم وتازه تعارفهایش شروع شد...

راستی یادم رفت که بگم اسمش سروش بود.

سروش:به ،به آقا شاهرخ خان گل وگلاب... خب چطوری پسر خوبی؟ حال پدرو مادرچطورخب؟حال اهل واعیالت چطورخوبند که الحمدالله خب؟... خودت چطوری خوبی که خب؟(چشمم کف پات) از اونموقع که رفتی سفر وبرگشتی خب... ماشالله هزار ماشالله که خوب(زیر پوستت آب رفته)وحسابی چاقو چله شدی خب...تو مسافرت بهت خوش گذشت خب؟ خوب بدون ما رفتی عشق وحال خب...پس مارونمی بینی   خوشی یا بهتربگم (از مرگ ما بیزاری)خب...راستی هوا چطور بود؟  

منم گفتم: اولاًسلام تو چطوری خوبی؟ دوماً همگی خوبیم وسوماً هوا هم عالی بود وچهارماً گفتی(از مرگ ما بیزاری) نه جون تو ما خیلی هم دوست داریم انشاالله که همیشه تندرست باشی.

دم در اداره سروش:بفرمایید اول نوبت شماست...تعارف نکنید خب.

منم به رسم ادب گفتم:نه جانم نوبت شماست...هرچی باشه شما از ما بزرگترید و احترامتون واجب.  سروش: جان شما اگه بشه خب...من

سگ کی باشم که بخوام قدم پیش بذارم خب.

منم گفتم:این چه حرفی بفرمایید نوبت شماست.

سروش:چاکرتم داداش رگه من قدم جلوتر بذارم اول شما خب.

من نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم جمعیت بخاطر تعارفات الکی منو سروش پشت ما جمع شده اند ومدام به ما چیزهائی میگویند که من روم نمیشه که بیان کنم برای همین بیخیال شدمو به این تعارفات خاتمه دادم وقدم پیش گذاشتم ورفتم داخل وپشت سرمنم سروش آمد و دوباره شروع به صحبت کردیم؛تا اینکه وسط راهروی اداره به رئیس برخورد کردیم .

منو وسروش هم با رئیس احوالپرسی کردیم...البته ناگفته نماند که من  زود احوال پرسی کردم وتمام ولی همانطور که شما هم به این امر واقف شدید حتماًمیدونید که سروش خیلی پرحرفی کردو حوصلۀ رئیسو هم سر برد وحالا بشنوید از سروش که با دیدن رئیس تا کمر خم شد ودست رئیسو بوسید و...

سلام حالتون چطور؟ رئیس جون خب...الهی قربونتون برم خب...پیش مرگتون بشم الهی خب...خاک زیر پاتون بشم الهی خب...دورتون بگردم من الهی خب...

وشروع کرد به دور رئیس گشتن وصلوات فرستادن برای سلامتیش و ...

رئیس:آقای سفیری لطفاً بس کنید دیگربه خودتون بیاین این مسخره بازیها دیگه چیه؟!...به جای اینکه به فکرتعارفاتت باشی بهتربه فکر ارباب رجوع هم باشی ...بد نمیشه حالا زودتر برید سر کارتون مردومو منتظرنذارید.

سروش:بله قربان شما امر بفرمایید خب...به روی چشم...باید سخنان شما را از طلا ساخت وبه دیوار قاب کردخب...بعد همه میبینندو سخنان ناب شما را آویزۀ گوششان خواهند کرد خب...نوکرتم رئیس،چاکرتم،مخلصتم،خاک پاتم ...جانم به فدایتان خب.

رئیس:بسه دیگه آقای محترم ...من نه چاکر میخوام و نه نوکرو نه مخلص من یه آدم کاری و وظیفه شناس میخوام...در ضمن اگه شما مخت خلاص بگو که زودتر اخراجت کنم...یا بهتر خودت استفاء بدی ...ودیگه نبینم از این تعارفات الکی بکنی وگرنه خودت میدونی ... ملتفت شدی یا بیشتر توضیح بدم؟!...

سروش:البته قربان خب...خفه میشم.

بعد دستش را بروی دهان خود گذاشت وسکوت اختیار کردو تا آخر وقت اداری دیگر باکسی کلامی حرف نزد ...خدا را شکرو...خدا عمرش بده رئیسو که مارو از پر حرفیهای او نجات داد وما هم از این سکوت دل انگیزحسابی فیض بردیم.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، طنز، تعارف، رئیس، پاچه خوار، کارمند، ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آن شب دهشت انگیز

قسمت آخر

دخترک با شنیدن حرفهای برادرش اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناباوری تمام به برادرش نگاه میکرد ...به حدی که حتی نای حرف زدن را هم نداشت ؛ادگارد بطرف امیلی رفت و او را در آغوشش گرفت وهردو با هم گریستند.

ماریا ومارتین از دیدن آنها به وجد آمدندو گریستند ...بعد آندو را تنها گذاشتند که کمی با هم حرف بزنند ...مارتین وماریا به پیش مسئول آنجا رفتند وبه او گفتند که می خواهند آندو را به فرزند خواندگی قبول کنند و او هم در جواب گفت که باید مراحل قانونی اش را طی کند.

این مراحل در طی یک هفته ای به طول انجامید وبالاخره آنروز فرا رسید که امیلی به همراه ادگارد و خانوادۀ جدیدشان عازم خانۀ جدید شوند .

وقتی به خانه رسیدند امیلی با تعجب به آن خانه خیره شد وگفت:وای خدای من...چه خانۀ بزرگی ...داداش ما قرار اینجا زندگی کنیم؟!...

این باور نکردنی ؟!...حتماً دارم خواب میبینم!!...یکی منو نشگونم بگیره تا از خواب بیدارشم.

ناگهان خودش از بازوی خودش نشگونی گرفت وفریاد کوتاهی کشید ...طوری که هیچکس جزء ادگارد که بغل دستش بود نشنید...هردو یواشکی خندیدند ودست همدیگر را گرفتند و وارد خانه شدند.




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، دهشت، انگیز، وحشت، سریال، سریالی،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت ششم

ماریا ومارتین و ادگارد با هم به پرورشگاه رفتند وبا مسئول آنجا صحبت کردند و او ازاین بابت خیلی ناراحت شده بود وهمانوقع که دخترک را به آنجا تحویل داده بودند گفته بود که خیلی دنبال آنها گشته بود...و وقتی از آنها خبری نشد دیگر بی خیالشان شده...وبشنوید از خواهرش که وقتی برادرش او را در آن وضعیت رها کرده بود بسیار ناراحت شده بود...و او هم دراین  2 سالی که از برادرش خبری نشد ...او هم برادرش را فراموش کرد.

مسئول پرورشگاه به آبدارچی (که بچه ها او را بابا نقلی صدا میکردند

اونم به خاطر اینکه برای آروم کردن بچه ها بهشون نقل میداد) گفت: برو زودتر امیلی را بیاور اینجا.

بعد از 5 دقیقه که گذشت امیلی را آورد...او دیگر یک دختر کوچک 8 ساله نبود دختری زیبا با موهای قهوه ای روشن وقد بلند وچشمانی سیاه وبراق وارد اتاق شد وسرش را بر حصب احترام پائین انداخت وبه آن جمع نا آشنا سلامی کرد(ماریا،مارتین،ادگارد).

ادگارد که اکنون 14 ساله بود وکمی چهره اش تغییر مختصری کرده بود و دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته بود...با دیدن خواهرش تنش به لرزه افتاد وخیلی ناباورانه چند لحظه ای به امیلی خیره شده بود ... بعد خواست سراسیمه به سوی امیلی برود ولی پاهایش سست شده بود و او را یاری نمی کرد...بنابراین او را به اسم صدا زد...دخترک با تعجب به او نگاهی کرد...او را برای اولین بار میدید پیش خود گفت:او کیست اسم مرا از کجا میداند؟!...

ادگارد:امیلی... خواهر کوچولوی عزیزم...منو نشناختی؟!...منم ادگارد برادرت...خواهرم من تورو فراموش نکردم...من که بهت گفتم میام دنبالت ...وتمام ماجرا رو براش تعریف کرد.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خواهر، گمشده، پرورشگاه، ترسناک، پلیس،  

تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت پنجم

پسرک خیلی ترسیده بود وبناچار به خواهرش گفت که بعداً به کمکش خواهد آمد؛اول باید پلیس وسگ را دست بسرشان کند وبعد به سراغ او بیاید وبعد از آنجا دور شد.

پسرک آنچنان تند میدوید کسی به گرد پاش هم نمی رسید...در همان موقع به جاده رسید ؛در آن تاریکی که چشم،چشم را نمی دید به جادۀ خلوت و تاریک قدم گذاشت...در همین موقع بود که از آن دور ماشینی با سرعت به او نزدیک می شد...وراننده او را ندید وبا او برخورد کرد ... این صحنه خیلی دلخراش بود ...در همین موقع راننده وزنش که خیلی ناگهانی با چیزی برخورد کردند ومعلوم بود که خیلی ترسیده بودند... سریع از ماشین پیاده شدند...تا ببینند آن شیء که باهاش برخورد کردند چه بوده؟!...آنها اول فکر کردند که به یک حیوان برخورد کردند؛با تعجب دیدند که پسر کوچکی روی زمین افتاده وبا صورت وبدن خونین او روبرو شدند...آنها خیلی ترسیده بودند وسریع او را به اولین بیمارستانی که سر راهشان بود رساندند ...وبقیۀ ماجرا را هم که همه میدانیم.

***

ماریا ومارتین با ادگارد به همانجائی کهادگارد گفته بود(چاه) رفتند ...

ولی پسرک هرچه صدا زد کسی جوابی نداد؛بعد مارتین گفت :ادگارد جان بیفایده است کسی آنجا نیست یعنی الآن هر اتفاقی هم که باید افتاده باشه تو این چند سال افتاده...بهتر برویم به نزدیکترین پاسگاه شاید اونها ازش خبر داشته باشند وپیداش کرده وبهکمکش آمده اند...نگران نباش همچی درست میشه .

آنها به مسئول آنجا همه چیز را توضیح دادند و اوگفت:بله یه همچین موردی را ما از سروان اوارش شنیده بودیم ...او آنموقع یعنی آخرهای خدمتش بوده ومیشه گفت که آخرین مأموریتش بود و وقتی به تعقیب آندو بچه میره یه صدای جیغ دختررو از دورمی شنود وسریع خود را به محل حادثه میرساند... ولی پسر فرار کرده بود ولی دختر صداش توی چاه به گوشش رسید...اوهم سریع به مأموران آتشنشانی خبر داده آنها هم بعد از نیم ساعت دیگر به آنجا آمدند وشروع به عملیات نجات دهی به دختر شدند؛بعد از 10 دقیقه کار طاقت فرسا ی مأموران یکی از آنها همانطور که دخترک را که تمام بدنش از کثیفی سیاه شده وبیهوش ومجروح را در بغلش گرفته بود از چاه بیرون آمدند.

دخترک را با بدنی مجروح به نزدیکترین بیمارستان بردند...او در موقع سقوط سرش به جائی خورده بود وشکسته بود وهمچنین یک پا ویک دستش هم شکسته بود واو در حدود یکماهی هم در بیمارستان بستری بود در این مدت سروان اوارش هم بیکار نبود ودنبال قضیه را گرفته وفهمید که آندو از پرورش گاه فرار کرده بودند...و او را تحویل پرورشگاه داده بود.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، وحشتناک، ترسناک، جاده، تصادف،  

تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت چهارم

هر چه دو قلو ها بزرگتر می شدند او هر روز چیز های نامفهومی از گذشته اش به یاد می آورد و بعد ها تصاویر کمی برایش واضح تر شد و بعد یکروز که با خانواده اش به مسافرت رفته بود چیز ها و صحنه هایی را به یاد آورد و حتی یادش آمد که اسمش خودش ادگار بوده و یه خواهر 8 ساله داشته که اسمش هم امیلی بوده و روز های دیگر کم کم از زندگی گذشته اش به یاد آورد که او و امیلی تو یه پرورشگاه زندگی می کردند و هر دو تصمیم گرفتند که از اونجا فرار کنند ... آنهم یک شب بارانی بود وقتی هر دو از آنجا فرار کردند تو کوچه پس کوچه ها همینطور که سر گردان و گرسنه بودند یکهو صدای سوت پلیس را می شنوند که به آن ها اشاره می کرده و آنها هم از ترسشان به کوچه های دیگر می رفتند و همانطور که پلیس به دنبالشان می دویده یک سگ پلیس هم به همراه داشته به دنبال آنها راه افتاده و آنها هم که ترسیده بودند هنگام دویدن اعتناء به زیر پایشان نکردند و همینطور که دختر جلوتر می دویده و پسر پشت سرش مواظب او بود که مبادا پلیس به آنها تیر اندازی کند و یا آن سگ وحشی به آنها حمله کند یهو صدای جببی خواهرش را می شنوند و می بیند که از او خبری نیست و جلوی راهش دید یک چاهی حفر شده رو به رویش هست و صدا از آنجا به گوشش می رسد جلوتر رفت آنقدر آنجا تاریک بود که چیزی دیده نمی شد هر چه او را صدا کرد جوابی نشنید هر لحظه پلیس و آن سگ داشتند به انها نزدیک تر می شدند...

ادامه این داستان را فردا بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، پلیس، پرورشگاه، شب، جاده، ترسناک، ترس،  

تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت سوم

همسر خانوم ماریا(مارتین) هم از راه رسید وروبه همه سلام و احوالپرسی کرد ،در همین موقع دوقلوها هم سر رسیدند وبا شور وهیجان بسیار به آغوش پدر پریدند وصورتش را بوسه باران کردند...  دوقلوها 5 ساله بودند؛همۀ خانواده دور میز ناهار جمع شدند ومشغول خوردن غذایشان شدند و بعد از اتمام غذا آقای مارتین پسرک را به همراه خود به سالن پذیرائی برد وچند کلمه ای با او صحبت کرد؛وبه او گفت:اینجوری که نمیشه همه اش بهت بگیم پسر جون البته اگر ناراحت نمیشوی میخواهیم یه اسمی برات انتخاب کنیمالبته با میل خودت...حالا بگو ببینم از چه اسمی خوشت میآید؟...ما هم به همون اسم صدات میکنیم .

پسرک کمی فکر کردو گفت: به نظرم ادگارد...همه اش فکر میکنم این اسم برام آشناست...حالا کجا شنیدم اصلاً یادم نمی یاد؟!...

***

چند هفته ای گذشت و آنها به ادگارد عادت کرده بودند واونو جزءی از خانوادۀ شان می دانستند وهرکجا که میخواستند بروند او را هم با خودشان میبردند مثل(پارک ،سینما،بازار،مسافرتها و...)

یکروز موقعی که ادگارد مشغول بازی با دو قلوها بود ناگهان دخترک (آدلا)پایش به چیزی گیر کرد وبه زمین خورد وادگارد چون از آنها بزرگتر بود احساس مسئولیت میکرد،سریع بطرف آدلا رفت و او را از زمین بلندش کرد ولباسهایش که خاکی شده بود تکانی داد ودید که دست وپای دخترک کمی زخمی شده وگریه میکند...ادگارد رفت  و از خانوم کتی کیف کمکهای اولیه را گرفت و به پیش آدلا برگشت ...وپنبه والکل طبی را از آن درآورد وزخمهای دخترک را شستشو داد وفوت میکرد که دخترک اذیت نشود و جای زخمها را پانسمان کرد ودست نوازشی بر سر او کشید ورفت که از خانوم کتی 2 تا آب نبات بگیرد ویکی را به آدلا وآن یکی را به ادوارد داد ودخترک کمی آروم گرفت.

ولی این اتفاق باعث شد جرقه ای در مغز ادگارد بزند وصحنه ای مثل فیلمی سیاه ومبهومی جلوی چشمش پدیدار شود وسرش بدرد آمد وفریادی از ته دل کشید ودوقلوها که از اینکار او به وحشت افتاده بودند سریع به پیش پرستار رفتند وماجرا را برای پرستار تعریف کردند وگفتند که: ادگارد یهو داد زد انگار دیونه شده زود بیایید تا خودشو نکشته ...

پرستار هم سریع به پیش ادگارد رفت وفهمید که این حالتها مربوط به آن میشود که چیزی را به یاد آورده ؛بنابراین داروی آرام بخشی به او تزریق کرد وادگارد کمی آرام شد ودر رختخواب خودش به خواب فرو رفت.

وقتی ادگارد بیدار شد پرستار را بالای سر خود دید واز او پرسید چی شده؟!...

پرستار:بهت تبریک میگم این یه نمونه از حالتهائی است که ممکن بهت کمک کنه که گذشته ات را به خاطر بیاری...البته اولش بصورت یک تصویر مبهومی به نظرت میاد ...ولی به مرور زمان آن تصویرها واضح تر خواهد شد ...گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.


طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، شب، جاده، کوچه، بچه،  

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت دوم

لحظه ای بعد از صبحانه همانطور که پسرک در اتاقش قدم میزد به طرف پنجره رفت وپرده ها رو کنار زد وبه منظرۀ بیرون (حیاط) نگاهی انداخت...محوطۀ گل کاری شده با درختانی که شکوفه های صورتی زده بود بسیار زیبا وتماشائی بود؛در همان موقع خانوم زیباو جوانی را دید که مشغول بازی با دو فرزندش بود ...به نام های آدلا و ادوارد ...چون هر توپی که به طرفشان می انداخت میگفت:بیا ادوارد توپو بگیر... بعد به آن یکی توپ را میداد و میگفت:حالا نوبت تو آدلا ...بگیرش...بعدش هم میگفت:بچه ها مواظب خودتون باشید کمی آرومتر...نیافتید زمین ...خیلی مراقب همدیگه باشید.

بعد از تمام شدن بازی اندو را بغل کرد وبه داخل سالن برد.

آن خانوم جوان زن راننده وآندوهم بچه هایش بودند...آندو بچه یکی پسر ودیگری دختر بود که هم سن وسال به نظر میرسیدند ...وقیافه هایشان کمی به هم شبیه بود انگار که دو قلو باشند...ولی با این تفاوت که موهای یکی از آنها(دختر)بلوند روشن وبا چشمهای آبی روشن وقامتی بلند ولاغر وآن دیگری(پسر)بلوند تیره وبا چشمهای آبی تیره وقامتی کوتاه وچاق...بود.

بعد از لحظه ای پسرک حوصله اش سر رفت  ودر اتاقش را آرام و آهسته باز کرد ویواشکی به بیرون نگاهی انداخت...هیچکس در راهرو نبود...آرامو بیصدا وپاورچین،پاورچین آمد بیرون وآهسته،آهسته بطرف پله ها آمد وبه پائین نگاهی کرد باز هیچکسی را ندید... آرام ، آرام از پله ها پائین آمد به وسط پله ها که رسید همان خانوم جوان (مادر بچه ها) را دید که به مستخدمۀ خود گفت:کتی لطفاً بچه هارو به حمام ببر کمی کثیف شده اند...راستی به جانی هم بگو هرچه زودتر میز ناهارو آماده کنه...الآنست که مهمون کوچولو مون هم پیداش بشه.

بعد از تموم شدن حرفش رویش را به آنطرف که پسرک روی پله ها خشکش زده بود افتاد وگفت: بیا نگفتم مهمون کوچولو مون هم اومد؛

بعد رو کرد به پسرک وگفت:خیلی خوش آمدید...چرا اونجا ایستاده ای ؟!... بیا پائین عزیزکم نترس...کسی بهت آسیبی نمی رسونه ...بیا پسر خوب.

بعد دستش را به طرف پسرک دراز کرد واشاره کرد که بیاید پائین... او هم آرام،آرام از پله ها پائین آمد وبطرف خانوم رفت وبا او دست داد وخوشو بشی کرد.

خانوم:ماریا دوئین هستم...اسم تو چیه؟.الآن که حالت بهتر اینطور نیست؟!...

پسر:سلام خانوم...ماریا دوئین...من به خانوم پرستار هم گفتم که اسمم رو بخاطر نمی یارم...ممنون خوبم شما چطورید؟.

ماریا :اوه چه پسر مودبی...تو خیلی جنتلمنی ...مثل اونا هم حرف میزنی.

پسر:ممنون خانوم...ببخشید که مزاحم شما شدم همه چی رو پرستار برام تعریف کرد...ولی واقعاً متأ سفم هیچی از گذشته یادم نمی یاد...حتی نمیدونم اسمم چیه؟!...یا اینکه خانواده ای یا کس وکاری دارم یا نه؟!.

پسر با خجالت سرش را به زیر انداخت وچیزی نمانده بود که اشک در چشمانش حلقه بزند که زود خانوم ماریا بدادش رسید واو را دلداری داد و گفت:ناراحت نشو پسرم این یک امر طبیعی هست که ممکن برای همه پیش بیاد اصلاً خودتو ناراحت نکن...دکتر هم به ما گفت به مرور زمان یواش،یواش حافظه اش بر میگرده وبزودی میتونی همچی رو به یاد بیاوری...ما هم تلاش خودمونو میکنیم که خانواده ات را پیدا کنیم.


ادامه ماجرا را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، خیابان، ماشین، تصادف، سریال، سریالی،  

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1398 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

(قسمت اول)

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش تابیده بود...بالاخره باهر زحمتی بود چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد

توی یه جای نا آشناهست...ولی با اینحال اتاقی که در آنجا بسر میبرد

با رنگ آبی آسمانی وستاره ها وماه درخشانش که روی دیوار روبرو  نقاشی شده بود ...فضای زیبائی را برای آدم تداعی میکرد؛تا به حال همچین منظره ای را تو عمرش تجربه نکرده بود...بعد به پرده نگاهی

کرد با اینکه خیلی ساده بود ولی رنگش خیلی زیبا بود رنگش آبی روشن وخیلی براق ...گوشۀ اتاق یک آباژور بلند دیده میشد که هنوز روشن بود...طرف دیگراتاق یک صندلی ومیز تحریر که رویش چند کتاب ودفتر ویک جا قلمی زیبای منبت کاری شده با ظرف جوهردانش

به چشم میخورد.

از روی تختش نیم خیز شد وخواست که بلند شود که ناگهان صدای در اتاق با قژ،قژی باز شد...ویک خانوم جوانی که از لباسش پیدا بود که پرستار هست ولی اونجا که شبیه بیمارستان نبود؟!...پس اوآنجا چیکار میکرد؟!...

پرستار در حالی که یک سینی صبحانه دردستش بود وارد اتاق او شد؛

وبه طرف او آمد وگفت:سلام صبح بخیر...خوب خوابیدی؟حال پسر کوچولومون چطور؟

پسربا این حرف کمی تعجب کرد مگه او چش شده بود؟!...چرا از شب قبل چیزی یادش نمیاد؟!.

پسر:سلام صبح شما هم بخیر...من خوبم ...تازه اش هم من دیگه کوچیک نیستم بزرگ شدم...الان هم 12 سالم...ولی اینجا کجاست؟!...

من اینجا چیکار میکنم؟!...اصلاً اسمم چیه؟!...پاک گیج شدم...شما کی هستین؟!...هیچی یادم نمیاد.

پسر با ناراحتی بسیار دستهایش را برد دم چشمهایش وشروع کرد به گریه کردن.

پرستار سینی رو روی تخت کنار دست پسر گذاشت ودستاهای پسر را کنار کشید و گفت:ای وای ...این دیگه چه کاری؟...مگه تو نگفتی که دیگه کوچیک نیستی وبزرگ شدی؟...

پسرکمی که آرومتر شده بود با دستهایش اشکهایش را پاک کرد وگفت:پس من اینجا چیکار میکنم ؟!...اینجا برام خیلی ناآشناست...تو کی هستی؟...

پرستار:صبر کن یکی ،یکی به تموم سوالاتت جواب میدم...کمی آروم باش تا برات تعریف کنم.

تو حدود یکماه پیش با یک ماشینی تصادف میکنی وراننده وزنش که داشتند به جائی میرفتند با ماشین اونا تصادف کردی واونا هم سریع تو رو به بیمارستان ما میآورند؛آنموقع وضعیتت خیلی وخیم بود و تو اون یکماهی که تو بیمارستان ما بود تو حالت کما فرو رفتی... واین بنده خداها(راننده وزنش)مدام بالای سرت بودند وخیلی نگرانت بودند ...وراننده هم همون موقعها به رسانه ها در بارۀ تو اطلاعاتی داده بود

ومیخواست ببیند تو کسو کاری داری یا نه؟...حالا راستشو بگو آیا تو پدرو مادری داری یا نه؟...

پسر:گفتم که من هیچی از گذشته ام یادم نمیاد...حتی نمیدونم که کی هستم؟!...

پرستار خیلی خوب ناراحت نباش مشکلی نیست ...این فراموشی موقت هست ...وهمیشه برای بعضی از بیمارانی که از تو کما در میآیند پیش میاد این طبیعی ...بهت قول میدم بعد از گذشت زمان کم،کم بخاطر خواهی آورد...البته اگه به حرفهای منو آقای دکتر وهمینطورخانوادۀ فعلیت که همان راننده وزنش هست گوش بدهی هیچ مشکلی پیدا نمیکنی... تازه باید همیشه سر وقت هم غذاتو بخوری وهم داروهاتو...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جاده، شب، وحشت، دهشت، بچه،  

تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ضرب المثل خراب کن)

قدیمها توی همین شهر خودمون(تهرون) یه دختر شیرین زبون وزبرو زرنگی بود به اسم  سوری ولی همۀ هم محله ای هاش اونو (سوری فلفلی) صداش میکردند ؛چون این دختر با اینکه جسۀ ریزه میزه وقد

کوتاهی داشت ولی مثل فلفل (تیزو بز)بودیعنیخیلی زرنگ وهیچکس

نمی تونست سر اونو کلاه بذاره وزود سر از کار طرف در میآورد و

بقول معروف مچشو میگرفت وحسابی خیطش میکرد...به طوری که طرف(اگر کلاهش هم بیافته اونطرفا به پشت سرش هم نگاه نمی کرد)

خلاصه که سوری فلفلی با اینکه خیلی زرنگ بود...ولی یه عیب کوچیکی داشت اونم این بود که...زیاد تو حرفاش ضرب المثل بکار می برد...البته خوب که آدم ضرب المثل بلد باشه ولی...او ضرب المثلهارو یا اشتباه میگفت ویا هیچ جاو مکان ویا ربط خواصی به صحبتهای دیگران نداشت و...با اینکه همه یه جورائی اونو دوستش داشتند ولی حاضر نبودند که برای او آستین بالا بزنند وشوهرش بدهند

حتی مادرو پدرش هم از دستش کلافه میشدند ومعلوم نبود که او به چه کسی رفته ...چون مادرش هم گفته بود که تو هیچکدو از فامیلامون همچین شخصی دیده نشده ...این دیگه رفتارش خدا دادی بوده .

خلاصه که پدر ومادرش پیرشدند و ازدست او دق کردند ومردند ...  عاقبت هم نتوانستند دخترشان را عروس کنند ...البته فرقی هم نمی کرد چون خود سوری هم به تنهائی عادت داشت وتا آخر عمرش هم شوهر نکرد ...

یکروز که سوری رفته بود به بازار که خرید بکند...وقتی به مغازۀ میوه فروشی رفت وموقعی که داشت میوه هارو سوا میکرد ؛فروشنده رو کرد به او وگفت:سوری خانوم داری چیکار میکنی؟!..اینا درهمه سوا کردنی نیست...انقدر زیرو روشون نکن خراب میشه ها...

سوری هم که سنی ازش گذشته بود وگوشش هم کمی سنگین شده بود چشمهاشو ریز کرد واز پشت عینک ذره بینی اش نگاهی به او کرد و گفت: چی داری واسه خودت بلغورمیکنی؟!...گفتی آشو لاشش نکن با جاش وردار؟!...(آش با جاش)...آخه مرد حسابی من این همه میوه رو میخوام چیکار؟...من یه آدم تکو تنها مگه چقدرمیتونم بخورم مگه گاو بستند؟!...تازه اش هم هیچکی خونۀ من نمی یاد.

فروشنده: چی داری میگی آبجی؟...من میگم میوه هارو هم نزن سوا کردنی نیست!!...

سوری:چی گفتی...آخه من کی خواستم آشو هم بزنمو بخورم که حالا دهنم دوخته شه آخه این وقت صبح آش کجا بود؟!...(آش نخورده ودهن سوخته)

فروشنده:ای بابا بذار برات بذارم تو پلاستیک.

سوری:نمی خواد دست بزنی ...(خوش آن آبی که از خود چاه درآرد )

(خوش آن چاهی که از خود آب درآرد)...تازه اش هم(نابرده گنج ،رنج مسیر یابی نمیشه...مزدشو پدرمیگیره که جون برادرشو بگیره) (نابرده رنج ،گنج میسر نمیشود...مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)ولش کن بابا دست نزن(کسی ناخن نداره که پشت منو بخارونه ...خودم دست دارم میخارونمش)(کس نخوارد پشت من جز ناخن انگشت من)

فروشنده:دکی ...هرچی خواستی بردار ماکه از رو رفتیم...فقط هر وقت کارت تموم شد بیا که حساب کتاب کنیم.

سوری :چی؟!...جوجه ها آخر بهار تو مکتب خونه کتاب میخونند؟!...

به حق چیزای نشنیده .(جوجه رو آخر پائیز میشمورند) و( جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را) .

فروشنده:آبجی کمی برو کنار برامون بار آوردند .

سوری:چی؟!...(به من چه که خرت رم کرده و میخواد یونجه هارو بخوره) (ولت کنم میری یونجه هارو میخوری).

بالاخره رفت پیش فروشنده وحساب کتابشو کردو رفت ...اونم با چه مکافاتی.

تو راه برگشت به خونه یکی ازهمسایه هارو دید وبا او احوالپرسی کرد و گفت:خب سیمین جون چه خبر شوهرت رفت سر کار؟...پسرت چطور نامزد کرده بود بالاخر عروسی کرد؟...راستی یادت نره ماروهم عروسی پسرت دعوت کنی ها...

سیمین:والا همه شکر خدا سلامتیم وشوهرم هم رفت سر کار...بالاخره با این همه درس خوندن وکیل شد...پسرم هم که تا یکماه دیگه میره سر خونه زندگیش...

سوری:چی گفتی؟!...شوهرت رفته پیشه قوضی که چی بشه؟!...(آخه پیش قوضی والاغ بازی) (پیش قاضی و ملق بازی)...راستی به پسرت هم بگو رفتی سر خونه زندگیت مواظب پدر ومادر وکسو کار دختر باش وسعی کن خطائی ازت سر نزنه(وگرنه سرت توی دروازه است)

(کلاهت پس معرکه است)یا بهتر بگم(یواشکی بیا ،یواشکی برو که گاو نر شاخت نزنه)(آسه برو ،آسه بیا که گربه شاخت نزنه).

خلاصه جونم برات بگه که باید هوای زن وخانواده اش رو داشته باشه تا بتونه بی درد سر زندگی کنه.

سوری وسیمین بعد از اینکه حرفشون تموم شد هرکی رفت به خونۀ خودش...ولی این حرفها اینجا تموم نمیشود وکلاً اخلاق سوری اینجوری هست ؛ولی با اینحال همه از این برخورد و ناراحت نمشوند چون یه جورای بهش عادت کرده اند ومشکلی هم از این بابت ندارند و کلی هم شاد میشوندو

البته ازاین جور آدمها تو دنیا کم نیستند که دوست دارند ضرب المثل خراب کنندیا با دیگران الکی کل،کل کنند وهم با اعصاب خود و دیگران بازی بکنند واین خیلی بد هست امیدوارم که روزی برسد که همۀ آدمها ی همۀ ممالک دنیا به آرامش نصبی برسند ودیگر اینکه به نظر من هر کشور ویا هر شهری به سنتهای خود احترام بگذارند واز تاریخ مملکت خود وهمینطور ضرب المثلهای خودشان استفاد] لازم رو ببرند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، خراب، پیرزن، پیر، کر،  

تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(از این ماست در محله  من که هیچ دلم نِمَله)

توی یک روستای دور افتاده ای در ملایر یک ماست بندی بود که چه از شیر گاو و یا بز ماست و دوغ و...لبنیات مختلف درست می کرد و خیلی هم کارش گرفته بود و همه ازش راضی بودند و خلاصه که از شهر های دور و روستاهای دور و اطراف برای خرید لبنیات او به شهر ملایر می آمدند و در نزدیکی این لبنیاتی یک پیرزن حریصی هم زندگی می کرد و مدام از کارهای او (لبنیاتی) ایراد می گرفت به حدی که هرکسی به آنجا می آمد که از لبنیات او خرید کند از موادش بد می گفت و نمی گذاشت که کسی ازش خرید کند –البته اون هائی که آن دور و اطراف بودند یعنی هم محله ای هاش از قصد پیرزن طماع مطلع شدند و دیگر حرف هایش را باور نمی کردند و به او بی اعتنائی می کردند ... ولی بقیه مردم که ازشهر ها و و روستاهای اطراف می آمدند از قصد و نیت او با اطلاع نبودند و بدون اینکه خریدی ازش بکنند آنجا را ترک می کردند . خلاصه این کارها ادامه پیدا کرد تا اینکه یکروز شوهر همین پیرزن رفت و از لبنیات آن مرد خرید کرد و به خانه آورد پیرزن ازآن خورد و اول چه،چه و به،به راه انداخته ولی وقتی فهمید که این همان ماست همان لبنیاتی هست خیلی دلخود شد ولی به روی خودش نیاورد و هر انگشتی که به ته ظرف ماست می کشید این جمله را تکرار می کرد: (از این ماست در محله، من که هیچ دلم نِمَله) یعنی (از این ماست محلی، اصلاً خوشم نمیاد خیلی بد مزه است) و پیر مرد(شوهرش) گفت: آخه زن... چقر تو بد ذات هستی هی می خوری و هی می گی بد مزه است اگه اینطوری پس چرا می خوری؟!

پیرزن گفت: خب می گی چیکار کنم مرد؟!...آخه پولشو دادی...می خوای بریزمش دور آخه این اسراف نیست؟!

پیرمرد گفت: خب نخورش فردا خودم می خورمش ... تو ناراحت اسرافش نباش ... اگر هم از این ماست خوشت اومد دیگه کاری به کار این لبنیاتی نداشته باش بذار کارشو بکنه اینقر مردم آزاری نکن زن...آخه از این کار چه خیری می بینی ؟!...

از آن به بعد دیگر پیرزن دخالتی تو کار لبنیاتی نکرد و هر روز خودش می رفت و از لبنیاتی اوو خرید می کرد و طوری شده بود که هر روز صبح به در مغازه لبنیاتی می رفت و آن کنا در گوشه ای می نشست و هر  کسی برای خرید می آمد او زودتر پیشدستی می کرد و از لبنیات او تعریف و تمجید می کرد به حدی که فروشش دوبرابر شده بود و صاحب مغازه ای هم یه درصدی به او می داد که به قول خودش حلال وار باشد و حتی آنقدر با هم دوست شده بودند که بعضی مواقع ناهار و شام را در خانه های یکدیگر می رفتند و از ماست و دوغ او هم می خوردند و به،به و چه، چه همه اشان برپا بود و در خوشی در همسایگی هم به سر می بردند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، لر، لری، ماست، محلی،  

تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای سینما سه بعدی)

یکروز منو دوتا از دوستانم به اسمهای بابک واحمد که ملقب به (پ،ن،پ)بود رفتیم به سینما وهردفعه فیلمهای خانوادکی یا بزن،بزن

نگاه میکردیم ؛اینبار گفتیم بریم یه فیلم مهیج و وحشتناک نگاه کنیم...

اونم چه فیلمی بود...به اسم (آرواره های کوسه)که هنر پیشه هاش خارجی بودند واسمهایشان را هم نمی دانستم که چی بود؟...خب بگذریم چی داشتم میگفتم؟!.

بعد از کلی توصف سینما وایستادیم تا نوبتمون بشه...وقتی وارد راهروی آنجا شدیم چندین عکس از تیکه های مهیج فیلم را روی دیوار

نصب کرده بودندیکی از عکسها از کوسه که درحال کندن دست یا پای

آدم بود دیده میشد ،یکی دیگه اش عکس کوسه تکی در حالی که دهانش باز بود وداشت دندانهای وحشتناکشو نشون میداد دیده میشد و...

ما توراهرو نشستیم تا اونائی که قبل ما رفته بودند تو سالن بیایند بیرون

انگار سانس آخر بوده وبعد کمی استراحت کردند ...بعد ازآن نوبت ما بود که برای تماشای فیلم بداخل سالن سینما برویم...

همانطور که افراد قبلی که فیلم را دیده بودند با صورتهای برافروخته و وحشتزده ازآنجا بیرون آمدند و با صدائی لرزان باهم گفتگو میکردند که: فلانی اون قسمت از فیلمودیدی چطوری کوسه به پسر بچه حمله ور شد ویهو پاشواز بیخ کند وآب دریا پراز خون شد و...

منو میگی وقتی این حرفهارو از دهن یارو شنیدم سر جایم میخکوب شدم وتمام تنم به لرزه افتاد ...

بابک منو که دید گفت: چی شده پسر چرا رنگت پریده؟!...تو که هنوز فیلمو ندیدی؟(شنیدن کی بود مانند دیدن)...بعد احمد ادامه داد:اینارو باش(پ،ن،پ) فکر کردین کوسه لنگ جوجه روبه دندونش گرفته (زهی خیال باطل) وگرنه بهش نمی گفتند کوسۀ آدم خوارررر...

بعد از خودش شکلکهای وحشتناکی درآورد و...

نه بابا اینقدر بچه رو نترسون...بعد اشاره کرد به منو گفت:الآنست که این قالب تهی کنه ... میدونی چیه داداشاینا همه اش یه فیلمه قرار نیست برای هر فیلمی جون یه آدمو بگیرن که ...اینجوری که همۀ هنر پیشه های نقش اول بعد از اتمام فیلم میرند یه فیلم دیگه بازی میکنند؛

تازاش هم بجای آدم یه عروسکی رو گریمش میکنند وچند تا از این کیسه خونها تو جاهای مختلف بدن عروسک میذارند وبعد تو یه وقت مناسب اونو بجای آدم میندازنش تو آب و...شاید هم کوسه واقعی نیست ویه ماکت که همون پشت صحنه ای ها اونو کنترلش میکنند و...

داداش فرشید اصلاً میخوای تو بیخیال دیدن فیلم بشی بعد حوصلۀ نش کشی رو نداریمها . منم گفتم که:حالم خوبه چیزی نیست میام .

همه رفتیم تو وبرای شروع رو پردۀ سینما اول اسمو رسم هنر پیشه هارو وبعد هم کارگردانها و اوآمل پشت صحنه نوشته شد ؛در همین

موقع چراغها یک پس از دیگری خاموش شد وفیلم شروع شد.

چند دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که دیدیم از آندور مسئول کنترل سینما

 یهو سوتش را به صدا در آورد وبه ما اشاره کرد که از اونجا پاشیم چون اون قسمت مخصوص لوژ خانوادگی بود وما اشتباهن در آن مکان نشسته بودیم وباید به لوژ بغلی که مال مجردها بود میرفتیم ؛

منو میگی با شنیدن سوت طرف دو متری از جام پریدم بالا ودوستام دستمو گرفتندو منو با خودشون بردند به لوژ کناری ...در همین موقع

احمد گفت:چه ت؟!...ترسیدی ؟ (پ،ن،پ) فکر کردی صدای کوسه است که اومده سر وقتت ومیخواد یه لقمه چپت کنه؟این بنده خدا اگه تو

رو بخوره که آنقدر بی مزه ای که همون موقع تفت میکنه بیرون ...

من که اصلاً حوصلۀ شوخیاشو نداشتم به مسخره یه نیش خندی تحویلش دادم  که بنده خدا یه وقت ضایع نشه...

چند دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که دیدم چراغها روشن شد انگار سانس اولش تمام شده بود وما برای استراحت رفتیم بیرون از سالن

وساندویچ ونوشابه ای به بدن زدیمو دوباره برگشتیم تو سالن ومنتظر سانس بعدی شدیم ؛دوباره ترس ودلهرۀ من شروع شدبخاطر اینکه دوباره از دوستام حرف نشنوم هر اتفاقی که می افتاد به روی خودم

نمی آوردم ومحکم سر جایم نشستم ...اینبار پشت سریهام مدام به صندلی ما که جلوی آنها بودیم لگد پرانی میکردند وبه ترس من اضافه

تر میشد ولی هیچی نگفتم...ایندفعه نوبت دوستام بود که از ترس شان از جاشون بپرند بالا چون همونطور که گفتم پشت سری آنها هم به اونا

لگد پرانی میکردند واونا طاقت نیاوردندو با پشت سریاشون جرو بحث کردند وهمه با گفتن:هیس ،هیس ساکت الآن جای هیجانیشه قهرمان فیلم میخواد کوسه رو بکشه و...خلاصه همه ساکت شدند وبعد از اتمام فیلم

ما هم هر کدام به خونه هامون رفتیم واز آن به بعد (دیگه دستمو داغ گذاشتم)که دیگه از اینجور فیلمها رو نگاه نکنم حتی اگه بیلیطش هم مفت باشه فرقی نمی کنه.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، سینما، کوسه، آواره ها، ترس، وحشتناک،  

تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قهوه خونه قنبر)

یادم می یاد وقتی که بچه تر بودم سر کوچه تو محله امون یه قهوه خونه بود که بهش میگفتند (قهوه خونه قنبر) واونجا فقط هم پاتوق پیر مردها وجوونای علاف محل بودوفقط هم چای وقلیون وبعضی موقعها هم اگر کسی میلش میکشید وهوس جیگر میکرد به آنجا می آمد والبته همیشگی نبود وفقط روزهای جمعه بساط جیگر را برای مشتریهایش ردیف میکرد .

یکروز من ازپدرم پرسیدم:چرا بهش میگند قنبر اونکه اسمش حاجی اکبر.

پدرم گفت:اون زمونها که ما بچه بودیم بابای همین اکبرآقای خودمون  اسمش مشتی قنبر بود واون خدا بیامرزمدام برای مشتریهاش چای میآورد حالا چه مشتری چای میخواست وچه نمی خواست فرقی براش

نمیکردوبعضی از آنها صداشون در می اومد،حتی یکی از اونا بهش گفته بود: مشتی مگه ما ماشین رختشوئی هستیم که به شکممون آب میبندی؟!...انقدر که تو به ما آب میدی...آب تو ماشین رختشوئی هم

نمی ریزند...وگرنه تا حالا باید از آب زیاد پوکیده باشه !!...

مشت قنبر هم قربون صدقۀ اونا می رفت ومیگفت:داداش ما عادت کردیم مثل(آب انباره راه بریم) واینطرف اونطرف بپریم... دست خودمون نیست که(ترک عادت موجب مرض است) حالا هم طوری نشده از این به بعد هر چای اضافه ای که خوردین مهمون من نوش جونتون پولشو از تون نمی گیرم...خب شد؟!...

مشتری هم میگفت:موضوع پولش نیست مشت قنبر...فقط این معدۀ

ما کشش وگنجایش این همه چای رو نداره...اگه اینجوری پیش بره

باید البته بلا نسبت شما تشکمونو ببریم دم مستراب پهن کنیم وتا خود صبح چشم رو هم نذاریم...

مشت قنبر:البته این فضولیها به من نیومده ولی فکر نمی کنید حداقل

کلیه هاتون تا آخرعمر سالم می مونه؟!...

مشتری:آخه مشتی کی با چائی خوردن کلیه اش سالم مونده که ما دومیش باشیم...اینجوری معده یوبوست پیدا میکنه وکلیه اش سنگ ساز میشه ،کیسه صفراش پرمیشه ...البته از نظر علمی اش گفتم؛دیگه بحث بین آنها تمام شد.

پدرم گفت: و حالا هم حاج اکبر هم مثل باباش شده ودست کمی از او نداره وبه مشتری ها مدام چای میدهد.از این موضوع سالیان دراز که

میگذرد وحالا که من بزرگتر شده ام باتفاق همسرو فرزندان قدو نیم قدم هنوز وقتی به آن محله می روم ...از آن قهوه خونۀ کهنه ومندرس خبری نیست وبجای آن یه قهوه خونۀ سنتی مد روز درست کرده اند وسر در مغازه اش نوشته اند دیزی سرا وجگرکی مشت غلام حسین ...و وقتی وارد آنجا میشویم صدای موزیک سنتی به گوش میرسد و...

آنقدر آن محیط شیک ومدرن هست که خدا میداند چقدر خرجش کرده اند؟!... در آنجا با تختهای چوبی مزین شده (که رویش فرش کوچکی پهن شده وچند پشتی هم رویش گذاشته شده )روبرو میشویم و...ودر جاهای خالی هم چند تا میزو صندلی چوبی شیک گذاشته شده ودر گوشۀ سالن هم یک حوضچۀ کوچک که آبنمائی در آن هست خودنمائی میکند یا بهتر بگیم یه پاسیوی کوچک که  وسط آن همان حوضچۀ کوچک خودنمایی می کند و در آن از گلدانهای شمعدانی وگلهای دیگر به چشم میخورد.

منو عیال وبچه ها که وارد شدیم یه آقائی آمد وتعارفی به ما کرد وما هم رفتیم روی تخت نشستیم وهمان آقا منو رو آورد وگفت: بفرمایید چه میل دارید؟...

منو را که نگاه کردم دیدم انواع غذاها وکباب ها ونوشابه هاومخلفات  وهمچنین قهوه وچای وقلیون و چیزهای دیگر به چشم میخوردوآنهم با قیمتهای مناسب که باور کردنی نبود...معلوم نبود اونجا قهوه خونه اس یا رستوران ؟!...بالاخره غذا رو که خوردیم رفتم دم صندوق که حساب وکتابی بکنیم بهش گفتم: ببخشید اینجا قبلاً مال حاج اکبر نبود ؟!... ازش خبری ندارید؟!...

طرف سرشو انداخت پائین و گفت:بله همینطور ...خدا بیامرزدش ایشون پدرم بودند و5 سال پیش فوت کردند اونهم از خوردن چای و دیزی پر چرب بیش از حد قلبش گرفت و سکته قلبی کرد آخه چقدر

بهش گفتیم که اینا برات ضرر داره بابا سنت بالاست بایدمراعات کنی

(ولی کو گوش شنوا) ،(گوشش بدهکار نبود) وکار خودشو میکرد خلاصه هم این پر خوری کار دستش داد.

منم بهش تسلیت گفتم که:هرچی اون خوابیده بقای عمر شما باشه... ولی خوب تونستی اینجارو راه بندازی ...واقعاً غذاهات معرکه هست

وهمینطور دیزاین قهوه خونه ات خیلی شیک و با کلاسه وهمچنین قیمتهات هم مناسب (شیر مادرت حلالت باشه)؛او هم ازم تشکر کرد وبعدش از او خداحافظی کردیم و...چند روز دیگه آنجا را به دوستان وآشنایانم معرفی کردم وهمه هم ازم تشکر کردند واز غذاهاش وقیمتهاش چقدرراضی بودند.

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، قهوه، خانه، قنبر، قهوه خانه قنبر،  

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شتری است که در خانه همه می خوابد)

این ماجرائی که می خوام براتون تعریف کنم ، مربوسط به سال های نوجوانی من می شود . که برای دخترای آنموقع اتفاق افتاده بود .

یکروز معلم درس قرآن و دینی امان به ما گفت که برای تحقیق به کتابخانه ها و مساجد بروید آنهم برای (پیدا کردن حدیث هائی از امامان وغیره ...) و منو چند تا از دوستانم چون در نزدیکی خانه امان کتابخانه ای وجود نداشت مجبور شدیم به مسجد محله امون بریم و حدود 3 یا 4 هفته این مسجد رفتنهای ما ادامه داشت و تو این مدت با دخترهائی که برای نماز خواندن به آنجا می آمدند دوست شدیم با اینکه دیگه تحقیقاتمان به اتمام رسیده بوود باز هم منو دوستانم برای هم دیدن آن ها و هم نماز خواندن و تو اون محیط بقوفل بزرگتر ها (معنوی) قرقار بگیریم به آنجا می رفتیم و کم ، کم از اون میط دوستانه خوشمان آمده بوود تو این مدت همخ اتفاقات جور واجوری در آنجا رخ می داد یکی از آنها دزدیده شدن مهره ها و تسبیح و بعد هم کفشهای اونائی بود که به مسجد می آمدند .آن هم فقط کفش های زنانه زیبا و دخترانه ولی نمی دونم چرا کفش های پیرزن ها گم نمی شد ... انگار دزد کفش ها رو از هم تشخیص می داده خلاصه که هر وقت کفشی از دختر ها گم می شد یکروز بعد یا یک هفته بعد برای آن دختر خانومی که کفشش گم شده بود خواستگار می آمد و توی این موضوع یا دختر ها پسند می کردند و یا نمی کردند... و اینجوری به خونه بخت می رفتند ... منم این حرفها رو باور کردم ولی دوستم اصلاً این موضوع را جدی نگرفت منم همیشه یک پلاستیک همراه خود می آوردم و کفشمو توش می ذاشتم و همیشه می رفتم ته مسجد نزیدک به دیوار کفشمو پشت سرم می گذاشتم و مشغول نماز خواندن می شدم ولی همون دوستم که این کار رو از من می دید بهم می خندید و می گفت شما ها همه خرافاتی و تلقینی هستین همچین چیزی غیر ممکن

یکروز که مننو و دوستم به مسجد رفتیم یکی دیگر از دختر ها گفت : بچه ها فهمیدید چی شد یک هفته پیشبهتون گفتم که کفشمو دزدیدند ... یادتونه اتفاقاً همین دیروز برام خواستگار اومد و منم هنوز جواب مثب بهش ندادم ولی روی هم رفته ام خوبیه و قرار داداش بزرگم بره درباهر اش تحقیقاتی انجام بده بعد اگر آدم خوبی بود حتماً بله رو بهش می گم و اگه خدا بخواد ماهم (می ریم غاتی مرغا) فکر کنم داره بختم باز میشه دیگه...

و بعد از حرفش از خجالت سرشو انداخت پایین و ریز خندید...

در همان موقع بود که یه خانوم پیرزی بطرف ما اومد و با منو دوستم صحبت هائی کرد و آدرسمون گرفت فکر می کنم می خواد هم خواستگاری برای من بیاد وهم برای دوستم ولی من آدرسمو ندادم ولی دوستم آدرسشو داد نمی دونم این خانومای پیری میاند اونجا نماز بخونند یا مراسم خواستگاری و کفش دزدی راه بندازن خلاصه وقتی آدرس گرفتنش تمام شد  زود از مسجد خارج شد و وقتی ما هم نمازمون تموم شد می خواستیم بریم بیرون من کفشمو که همیشه همراهم بود از کیسه در آرودم ولی دوستم که منو برای این کار مسخره می کرد دیدم با ترس و لرز دنبال کفشش بین اون همه کفش می گرده در آخر هم کفشش پیدا نشد فکر کنم همون خانوم پیر که زودتر از ما اونجا رو ترک کرده برداشته مثل (کفش سیندرلا) اونو با خودش برده تا بعداً با شاهزاده اش به خواستگاری دوستم یعنی (سیندرلا) بیاد و بعد موضوع رو بهش گفتم و او هم عصبانی و هم خجالت کشید و بالاخره رفتیم پیش زن خدام مسجد و یه دمپائی ازش قرض گرفتیم و بهش گفتیم که بعداً براش پس می آوریم او هم قبول کرد نمی دونم این کفشهائی که دزدیده می شه به کجا می ره و این خدام مسجد واقعاً چند تا دمپائی توخونه اش داره که تا به حال به چند تا دختر داده که چون تو همون روز 5 نفر دیگر هم همین بلا به سرشون اومد خلاصه که ما دیگه مسجد نرفتیم و بعد از یک هفته همون پیرزن برای خواستگاری به خانه دوستم رفت و دوستم اولش قبول نمی کرد ولی همونطور که خودش گفته بود پسر هم پولدار بود و هم بهر روئی داشت و خیلی هم مؤدب بود البته به نظر من همه مرد ها وقتی می روند خواستگاری هم خوش تیپ می شوند و هم مودب ولی عاقبتش خدائی هنوزم که هنوز با دوستام که رفت و آمد داریم واقعاً دوستم از شوهرش تعریف می کند و می گویند که خیلی مهربون و مؤدب امیدوارم که همه دختر ها عاقبت به خیر شوند.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، شتر، عروسی، مسجد، کفش، دزدی،  

تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 12 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وبلاگ


نمی خواهم جوانان را نصیحت کنم ،هدف من شاد کردن دل مردم است . مشکلات جامعه را به طنز می نویسم که زندگی را به خودشان سخت نگیرند . این مشکلات از قدیم بوده و باید با آن ها ساخت .
تا بوده چنین بوده

فال حافظ
نظر سنجی
از کدام موضوع وبلاگ خوشتان می آید




رتبه الکسا

ربات مترجم
ساعت

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب