زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
نمی خواهم جوانان را نصیحت کنم ،
هدف من شاد کردن دل مردم است . 
مشکلات جامعه را به طنز می نویسم 
که زندگی را به خودشان سخت نگیرند .
 این مشکلات از قدیم بوده و باید با آن ها ساخت . 
تا بوده چنین بوده.

مژده                          مژده
یه برنامه ویژه برای عید دارم
طنزک عیدانه
داستان های طنز نوروزی که از اول عید منتشر میشه
مژده                          مژده



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اوقات فراغت سه پسر)

زهره امراه نژاد

من اسمم سروش و با دو دوست دیگرم، سیامک و سیاوش  همیشه تابستان که می شد و مدرسه ها تعطیل می شد دو هفته اول تعطیلات تابستانی را با هم برای وقت گذرانی در محله مان  فوتبال بازی می کردیم یک هفته بعد را هم هفت سنگ و یک هفته بعد را هم به تیله بازی می پرداختیم البته ما سه نفر تنها نبودیم بلکه تمام بچه های محل را هم جمع می کریدم و این سه ماه تعطیلی را هر ماهش را به بازی های جور واجور می گذرانیدم و از این کار هم راضی بودیم تا اینکه یک روز خانواده ای که معلوم بود از شهر به روستای ما آمده بود به محله ما آمد . البته با این که پسرشان شهری بود ما پیش خود فکر می کردیم که او حتماً خودش را برای ما خواهد گرفت و ممکن برای ما به علت اینکه شهری است (خودشو طاقچه بالا بذاره) ولی اینطور نبود هم خودش و هم خانواده اش خیلی آدم ها خوبی بودند و مدام به ما احترام می گذاشتند و اگر هم به کمک احتیاج پیدا می کردیم آنها اولین نفر بودند که به همه کمک می کردند.

خلاصه یکروز البته از تعطیلات تابستانی آمد و پیشنهادی به ما داد و گفت: بهتر نیست اوغات فراغتمان را بیهوده حدر ندهیم و از آن به نحو احسن استفاده کنیم؟!

منهم گفتم: خب مثلاً چیکار کنیم؟!...

گفت: به نظر من به کلاس های فنی حرفه ای رفته و کارهای فنی یاد بگیریم تا در آینده بتوانیم از این کارها پول در بیاوریم هم چیزی یاد می گیریم و هم بی کار نمی مانیم.

ما اولش با نظر او مخالفت کردیم ولی بعد که خوب فکر کردیم دیدیم بد هم نمی گوید هم یه حرفه ای یاد می گیریم و هم پولی در میاوریم ... بنابراین باکاراش موافقت کردیم . با اینکه اولش تو کار خیلی خرابکاری می کردیم و جنس هائی که استاد ها برای یادگیری در اختیارمون می گذاشتند و داغونشون می کردیم ، ولی در آخر کارها را خوب یاد گرفتیم . البته آن سال نتوانستیم پولی دربیاوریم ولی در سال های دیگر اولش برای هم محله ای ها مثلاً ماشین لباس شوئی و یا جاروبرقی و حتی سماور برقی یا گازی را برایشان تعمیر می کردیم و پول کمی می گرفیتم و از سال های بعد وقتی به سن قانونی رسیدیم و درسمان هم تمام شد هر سه یه مغازه اجاره کردیم و مشغول به تعمیر هر نوع ماشینی که قبلاً برایتان گفتم شدیم واتفاقاً حسابی کارمون گرفت و پولدار شدیم و بعد ها هرکدام جداگانه برای خود مغازه ای اجاره کرده و به کارمان ادامه دادیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، مدرسه، فنی حرفه ای، فنی، حرفه ای، دوست، پسر،  

تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آگهی بازرگانی)

زهره امراه نژاد

من یک هنرمند هستم و در آینده می خواهم یک هنرپیشۀ مشهور و موفق بشوم ... وخیلی هم برای اینکه به هدفم برسم تلاش می کنم... و همیشه از همگان البته منظورم از آدم های موفق همان هنرپیشه هاست ، شنیده ام که آن ها گفته اند که : ما پدر و مادرمان یا معلمان مشوق ما بودند که الان به اینجا رسیده ایم و چقدر هم از آن ها ممنون هستیم و...ولی حالا ما رو بگو که بابامون فقط تا دیپلم ما کمک خرج و پشتیبان ما بود و بس . بعد از آن که خواستم ادامه تحصیل بدهم روز ها به سر کار می رفتم و شب ها درس می خواندم تا توانستم اول فوق دیپلم و بعد لیسانس هنرهای زیبا را بگیرم و بعد رد رشته هنرپیشگی را انتخاب کردمو تا حدودی موفق هم شدم ولی من موندم اگه بخواهم به درجات بالاتر راه پیدا کنم چه بلائی سرم خواهد آمدمثلاً کارگردانی فیلم و سریال را به عهده بگیرم و ...

آخه همین چند روز پیش تو آگهی تلویزیون دیدم که هنرپیشه های معروف آمده اند محصولاتی را تبلیغ می کنند...پیش خود گفتم مثلاً من می خواهم در آینده هنرپیشه موفقی مثل اینها بشوم...این یعنی چی در آینده باید برم تو کار تبلیغ محصولات ... این زحمت برای معروف شدن آخرش بشه تبلیغ جنس بونجول مغازه ها ... نه من اینکاره نیستم آخه بیام هنر و هنرپیشگی رو ببرم زیر صفر آخه اینم شد کار...

تازه اش هم این که دیگه احتیاج به درس خواندن و مردک گرفتن و زحمت و پول خرج کردن نداره... یه آدم بی سواد هم می تونه تبیلغ بکنه...

وقتی که داشتم این فکر ها رو بلند، بلند پیش خودم می گفتم بابامو و مادرم اینو شنیدند و گفتند: بیا این هم عاقبت هنرپیشگی آخرش می خوای بشی این... پس خوب شد بیشتر از این پول خرج درسات نکردیم تازه اگر بری تبیلغ این چیزا ما رو پیش فک و فامیل رو سیاه می کنی و برامون حرف درمیارن که (بله دیگه پسرشون با این همه مدرک رفته تبلیغات چی شده)...

بابام: حالا دیدی برای چی موافق با کارهات نبودم پس معلوم می شه این بنده خدا نمی تونند تو هنرپیشگی پول دربیارند، رو میار به تبلیغ بازی کردن این هم عاقبتش ... حالا می خوام ببینم بعد از این می خوای چی کاره بشی؟!...

بعد هم قاه قاه خندید و منو تواین فکر تنها گذاشت و رفت که اخبار تلوزیون را نگاه کنه... 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، آگهی، بازرگانی، تبلیغ، بازیگری، هنرپیشگی،  

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قسط درقسط)

زهره امراه نژاد

من الآن یک مهندس معمار هستم وخیلی هم درزندگی ام موفق بودم وهستم وخواهم بود. البته تا آنجا که یادم می آید؛ من موقعی که جوان بودم،زندگی ام  را از صفرشروع کردم؛یعنی من در رشتۀ معماری فوق دیپلم گرفتم. ولی بعلت کمبود کارمجبور شدم،بروم بنا بشوم ،وبه مرور زمان در کارم پیشرفت کردم بطوری که بعدها بعنوان اوستا معمارشناخته شدم .مدتها که گذشت درکارم آنقدر حرفه ای شدم که همه منو بعنوان مهندس ساختمان صدا می کردند ؛که این دور از واقعیت نبود.از آنموقعی که ازدواج کردم برای اینکه زندگی بهتری برای خانواده ام فراهم کنم تلاش بسیار کردم؛چون از اول زیاد پول وپله ای در اختیار نداشتم تمام اجناس خانه ام را قسطی تهیه می کردم؛از فرش وتلویزیون ورادیوگرفته تا مبل ومیزناهارخوری و...خریداری کردم. یعنی هرکسی منو می دید بهم میگفت: راستشو بگو آقا محمود لباساتو چی اینها روهم فسطی خریدی؟!...

منهم در جوابشون میگفتم:ای بابا بخدا اینارو دیگه نقدی خریدم. ولی با این حال کسی حرفم را قبول نمی کرد.تا اینکه یکبار تو تلویزیون در یک آگهی بازرگانی دیدم،که یک پیرمردی تمام اجناس خانه اش را قسطی خریده بود ،وچقدرهم به اینکارش افتخار می کرد. پیش خودم گفتم:ای بابا ،بازهم به من حداقل تو جوانی ام این چیزهارو قسطی خریدم؛پس من از این پیرمرد زرنگتربودم وزودتر به این فکر افتادم. حالا این پیرمرد رو بگو که چطوری می خواد در این سن وسال قسط این چیزهارو بپردازد.آیا عمرش کفاف می دهد؟!...یا اینکه اینارو باید بچه ها ونوه هاش پولش را بدهند.

البته اگر اینطوری باشه که حتماًبچه ها ونوه هاش آن خنده ای که در تبلیغ نشان دادند، روی لبشان خشک خواهد شد.آخه می دونید چرا اینو میگم...آنموقع که من جوان بودم واجناس قسطی ام را یکی،یکی تهیه می کردم ،تا همین چند هفتۀ پیش تازه قسطش تمام شد ویه نفس راحت کشیدم. تازه الآن با اینکه خانه را آنهم قسطی خریده ام وتازه قسطش تمام شده باز،به فکر این افتادم که یک ویلای بزرگ هم درشمال تهران بخرم...حداقل باید به فکر بچه هایم هم باشم. البته این راهم باید قسطی بخرم عادت کردم دیگه چه می شود کرد.((ترک عادت موجب مرض است))؛البته وقتی فکرش راهم می کنم ،اگر از همین فردا شروع کنم یعنی الآن که درسن 40 سالگی هستم این ویلا را بخرم؛قسطش 11 یا 12 سال طول خواهد کشید تا قسطش تمام شود وآنموقع من باید درسن 51 یا 52 سالگی باشم .البته اگر تا آنموقع با این خرجهای گرانی بتوانم دوام بیارم !!...آنموقع است که منهم مثل همین پیرمرد که تو آگهی تلویزیون بود که انشاالله 120 سال عمرکند،بچه ها ونوه هایم بقیۀ قسط آنرا پرداخت خواهند کرد...آنموقع است که منهم مثل ایشون خنده برلبهایم بنشیند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، قسط، بیست، تبلیغ، خنده دار، خنده،  

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چه کشکی ،چه دوغی)

زهره امراه نژاد

یکروز تصمیم گرفتم برم به دوست قدیمی ام یه سری بزنم. حالا نگو این بنده خدا آلزایمر گرفته بود وتحت درمان بوده.منهم ازهمه جا بی خبررفتم که بهش سری بزنم.حالا گفتگوی من با او.

من میگم: میای بریم کوه؟...

اون میگه:کدوم کوه؟!...

من میگم: همون کوهی که پارسال رفتیم...

اون میگه:مثلاً کدوم سال؟!...

من میگم:همون کوهِ که رفتیم شکار پلنگِ...

اون میگه:کدوم شکار؟...کدوم پلنگ؟...

من میگم:همون پلنگِ که منوتواونو با تفنگ شکاری دخلشوآوردیم...

اون میگه:کدوم تفنگ؟...ما اونوکُشتیم؟...

من میگم:ای داد بیداد،تواصلاً مُخت تعطیلِ...

اون میگه:آی هوار کدوم مُخ ؟...کدوم تعطیلی؟...

من میگم:اصلاً ولش کن((خر ما از کُره گی دم نداشت))...

اون میگه:کیو ولش کنم؟...کدوم خر؟...مگه میشه خری دم نداشته باشه؟ً...

من میگم:فکر کنم در کابینتی باز بوده ،یا چیزی به سرت خورده که اینطوری شدی؟ً...

اون میگه:سر منو میگی؟ً...کدوم کابینت؟...چه چیزی؟...

من میگم:چه گرفتاری شدم از دست تو؟...

اون میگه:چی !!...گرفتارچی؟...از دست کی؟...

من که دیگه از دست اون خسته شده بودم دستم را روی دهانم گذاشتم وبه غلط کردن افتادم،ولی او دست بردار نبود ومدام ازم سوأل می کردو میگفت:کدوم؟...کی؟...کجا؟....

من پیش خودم فکر کردم که اگر یک دقیقۀ دیگه اینجا بمانم ،حتماً مُخ منهم تعطیل خواهد شد.پس ((فرار را برقرار ترجیح دادم)) وزود از او وخانواده اش که گیچ ومنگ به من نگاه می کردند از آنها خداحافظی کردم واز خانۀ آنها زدم بیرون،ودیگه((پشت سرم راهم نگاه نکردم)) وبقول معروف ((اگر کُلاهم ،هم بیافته اونجا برنمی گردم که برش دارم)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، کوه، پلنگ، آلزایمر، فراموشی،  

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تلفن ها)

زهره امراه نژاد

-        الومجلۀ انتشار؟!...

-        بله بفرمائید!...

-        می خوام بگم چرا داستان منو چاپش نکردین ؟!...

-        اسم داستانتون چی بود؟

-        خرگوش ولاک پشت .

-        خب حتماً تکراری بوده که چاپ نشده؟...

چند ثانیه بعد پسرک کمی فکر کردو دوباره گفت.

-نه اصلاً هم اینطوری نبود...

-ببین جانم ...شما باید مطالب جدیدتری به ما ارائه بدید؛یعنی کمی درآن ازواقعیت ها می گفتیدو کمی هم اقراق می کردید.

-آقا ببخشید شما ماروهالوحساب کردین؟...من واقعیت هارو نوشتم ،یعنی خرگوش برنده میشه؛آخه شما خودتون بگید... کدوم عقل ومنطقی میگه که لاک پشت که اِنقدرآهسته راه میره ...حالا باید از خرگوش تیز پا وباهوش جلوبزنه؟!...این با عقل جوردرنمی یاد!... نه والا ما که هیجا ندیدیم ونه شنیدیم.

-فدات شم خب قلم دست شماست،باید تو داستانها اقراق هم باشه ،اینطور نیست؟!...یا اصلاً عوضش می کردی...مثلاً بجای مسابقۀ دو... می نوشتی مسابقۀتند خوری یا تند نویسی ویا هر چیز دیگه و...

- آخه برادر،اگر که عوضش کنم که دیگه داستان من محسوب نمی شه ،میشه داستان با فکر شما ...پس من اینجا چه نقشی دارم؟!...هیچ.

-پسر جان می دونی چیه،من اصلاً وقت جروبحث کردن با شما رو ندارم ...من چاپش نمی کنم...لطفاً داستانت را ببر بده به یه مجلۀ دیگه ای چاپش کنه...وسلام.

-خب اینو از اول می گفتی که من یه خرج تلفن(صحبت) با شمارو نمی    کردم. 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تلفن، انتشار، خرگوش، لاک پشت،  

تاریخ : جمعه 2 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی بزرگ)

آرمین رضائی

من میگم: می خوام برم چین

اون میگه: دامن چین،چین

من میگم: خیلی مشنگی

اون میگه:توهم قشنگی

من میگم: خسته ام،برو ولم کن

اون میگه:خیلی خب،بروبه سلامت

من میگم:آرزو دارم

اون میگه:بگو،می شنوم

من میگم:آرزوم اینه که بشم،دکتر،مهندس

اون میگه:این که محالِ،این چجورفکرو خیالِ

من میگم:شدم کلافه،ندارم حتی یه کاری
اون میگه:غمت نباشه، میرسی به آرزوهات

من میگم:این کارمحالِ،ندارم حتی یه سنار

اون میگه:هیچ،کاری نشد نداره

من میگم:آرزوکشک،همه چی خواب وخیالِ

اون میگه:یا علی بگو،کارت میشه جور 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، آرزوی، بزرگ، دامن، چین،  

تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من چی میگم اون چی میگه)

چند روز پیش که تو پارک درحال قدم زدن بودم ؛به یکی از دوستانم برخورد کردم؛اون آدم شوخ وبزل گوئی بود وبعضی موقعها هم یا حرفها را اشتباه برداشت میکرد ویا اگر متوجه حرف آدم می شد،با آن مخالفت می کرد گفتگوی ما به این شکل بود.

من میگم:حالت چطوره ،کاروبارت خوبه؟...

اون میگه:حالو کارو که نگو دلم چه خونِ...

من میگم:منظورت چیه؟!...حالت یا کارت؟...

اون میگه:حال که نگومریضم،کار که نگو، بیکارم ...

من میگم: سرت سلامت،خدا بزرگِ...

اون میگه:معلوم خدا بزرگِ،این مائیم که کوچیکیم...

من میگم:حالا بیا بریم به خونه...

اون میگه:نه بابا همینجا خوبه...

من میگم:وقت ناهارِ...

اون میگه: حالا وقت بسیارِ...

من میگم:چقدر بلائی...

اون میگه: چه دلربائی...

من میگم:دلت باشه شاد...

اون میگه:خدا به همرات...

من میگم:شدی ازم خسته؟...

اون میگه:نشو دلگیراز بنده...

من میگم:نه بابا راحت باش...

اون میگه: الآن عیال میشه دلواپس...

من میگم:حق باتو هست بس...پس برو خدا نگهدار...

اون میگه:پس تا روزدیگر، خدا نگهدار...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کلکل، گفتن، گفتگو، دیالوگ، بی کاری،  

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روباه پلیس وکلاغ دزد)

داستان روباه وکلاغ را که درکتابهای درسی که قدیمها می خواندید؛ حتماً یادتان هست،که کلاغ یا صابون می دزدید ویا پنیر،ودرآخر میرفت بالای درخت نمی دونم چیکارمی کرده،حتماً منتظر روباه بوده که بیاد گولش بزند وصابون یا پنیر را ازش بقاپد.

ولی حالا بشنوید ازنوۀ،نوۀ همان کلاغ که الآن دزدی قهارشده؛وبشنوید ازنوۀ،نوۀ همان روباه مکار که حالاعاقل شده وپلیس هم تشریف دارند. خلاصه از قدیم گفتند((تره به تخمش میره وحسنی به باباش))؛صد البته که کلاغ مثل اجدادش آفتابِ لگن نمی دزدیده ایشون برخلاف اجدادش ازچیزهای براق ومدرن خوشش می آمد،مثل(طلا وجواهرات گرانبها ویا ظروف طلائی ونقره ای) ویا حتی چیزهای مدرنی مثل (مبایل وتبلت )کوچک وسبکی که قابل حمل باشد ویا ساعت مچی طلائی و... وهربارهم ازدست روباه پلیسِ درمیرفت.

یکروزروباه به پایدرخت همیشگی که کلاغ درآنجا لانه داشت آمدوبا زبان خوش ازکلاغ تعریف وتمجیدی کردوگفت:به ،به آقا کلاغِ خوبی؟ ...خوشی؟...چیکارمی کنی ؟...انگار سرت خیلی شلوغِ؟...سراغی ازما نمی گیری؟کم پیدا شدی؟.

کلاغ همانطورکه سرش را با غروربالا گرفته بود وگوشی مبایلش به منقارش بود ؛گوشی مبایلش را خیلی با احتیاط در لانه اش جاسازی کرد وبعد لب به سخن گشود که:سلام آقا روباهِ...ما که حسابی کیفمان کوک است...شما چطورید؟...باز که صداتونو انداختی تو گلوت ودادو هوار راه انداختی؟...چه خبرتِ؟...صبح کله سحری پاشدی اومدی سراغ ما؟!...چی شده؟...کلاغهای دیگه خبرچینی کردند؟...یا شاید هم خواب نما شدی؟...عجبِ ازاین طرفها یادی ازما کردی؟...ببین آقا روباه من مثل اجدادم خنگو کودن نیستم که با چند تعریف ازخود بیخود بشوم ودهانم را بی موقع باز کنم...من تو مدرسۀ کلاغها لیسانس هوشمندترین پرنده را گرفته ام ؛پس بیخود خودتوومنو مچل نکن وبروسر اصل مطلب چی ازمن می خوای؟.

روباه گفت:هیچی جونِ تو،همین دو،سه روزپیش مبایلم ازکارافتاد وآنقدر هم پول ندارم که برم بدم درستش کنند ویا برم یه نوشو بخرم ... وخودت که بهترمیدونی من تواین شهر غریب هستمو تمام فامیلام توشهرهستند وتازه گی هم شنیده ام که بابای پیرم سخت مریض شده ونگرانش شده بودم...از گوشی اداره امان هم نمی توانیم برای کار شخصی امان ازش استفاده کنیم؛ازشانس بدمون هم خواستم ازدوستم قرض بگیرم که سیم کارتش شکسته بود ،اون یکی هم که شارژ پولی نداشت واون یکی دیگه هم شارژپولی وهم شارژبرقی نداشت و...و تو این موقعیت هم رئیس منو فرستاد بدنبال مأموریت که الآن هم که سر راه تورا دیدم...که تو منقارت یه مبایل بود...خواستم بگم اگر اجازه بدی من با مبایلت یه زنگ به بابام بزنم وحالی ازش بپرسم.

کلاغ گفت:ای بابا منهم الآن داشتم با همین مبایل جدیدم ور میرفتم که فهمیدم نه شارژبرقی ونه شارژ پولی داره...متأسفم نمی تونم کمکی بهت بکنم ((خدا روزیت را جای دیگه حواله بکنه)). روباه که دیگر ازاین جروبحثها حوصله اش بسرآمده بود؛سریع از درخت به آن بلندی بالا رفت وجلدی به بالهای کلاغِ دست بند زد...چون هرچی باشه او یک پلیس حرفه ای بود واگر هم تا حالا کلاغ را دستگیر نکرده بود فقط بخاطر این بود که می خواست کلاغ خودش تسلیم عدالت بشود. ولی کو پشیمانی و((کو گوش شنوا)).




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، روباه و کلاغ، روباه، کلاغ، نوه، جد،  

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سخنرانی کوبنده وتأثیرگذار)

زهره امراه نژاد

یکروز به پیشنهاد دوستم به یک سخنرانی خانمی که معلوم بود اهل سیاست هم بود رفتیم؛درآغازین صحبتش زیاد چنگی به دل نمی زد؛ ولی کمی که گذشت صحبتهایش چنان دل انگیزبود؛ که هر کسی را تحت تأثیرحرفهای خودش قرار می داد.من که از جنس زن بودم بهش حق دادم ؛چون بیشتر حرفهایش در مورد حقوق زنان بود .البته من تنها نبودم که اینطور منقلب شده بودم بلکه بیشتر کسانی هم که درآن مجلس حضور داشتندچه زن وچه مرد تحت تأثیر حرفهایش قرارگرفته بودند،وبعد از هر نطقی که می کرد با دست زدن وهورا کشیدن او را تشویق می کردند.

متن سخنرانیش این بود:البته باید از همۀعزیزانی که بداین جلسه آمده اند اول تشکر ودوم عذر خواهی بکنم ؛آنهم به علت اینکه می خواهم خیلی خودمانی یا بقول جوونا(رک) صحبت کنم.والا طرف صحبتم به آقایون محترم هست .البته نمی خوام بگم خانومها محترم نیستند ها نه اینطور نیست خانومها جایگاه خاص ی در دل همه دارندواحترامشان واجب است؛حالا آقایون بهشون بر نخوره که آنها قابل احترام نیستندها نه بازهم اینطور نیست شما هم به نوبۀ خودتون قابل احترامید؛ولی ...ولی بعضی از آقایون همین باصطلاح محترم هستند؛که همیشه دم از مدی ومردانگی ومرد سالاری می زنند ودر کلامشان آنهم نسبت به خانومها تندو زننده است ،وخودم به عینِ شنیده ام که زنها را با الفاظ بد مثل ضعیفِ،کنیزه زنیکِ خطاب می کنند ؛که البته خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که همسر بنده سوای اینجور مردهاست وهمیشه احترام منو فرزندانش وهمچنین خانومهای دیگر را دارد .البته اینو من تنها نمی گم بلکه هرکس که با او آشنا هست به من گفته؛البته الآن میدونم که همین آقایونی که دراین مجلس هستند پیش خودشان چه فکر در مورد همسر بنده وامسال ایشون هستند می کنند .حتماً پیش خودتان می گوئید این مردک (همسربنده)چاره ای جز اطاعت از حرف زنش نداره وبقول بعضی ها که کم جنبه هستند(زن ذلیل)تشریف دارند .نه اینطور نیست این عمل را به قول ما روانشناس ها تفاهم بین زن وشوهر نام گذاری می شود...نه زن ذلیلی.

خدمت آقایون داشتم می گفتم که شماها که دم از مسلمانی می زنید آیا در اسلام گفته شده که با زنهایتان با خشونت رفتارکنید؟ ویا با الفاظ بد آنها را صدا بزنید؟مگر نه اینست که شخصیت زنها را با فاطمه زهرا (ص)می سنجید واز آنها می خواهید فاطمه گونه باشند؛حال چه از نظر حجاب وچه ازنظررفتارایشان را الگوی خود قرار بدهند؟اگرهم اینگونه باشند پس چرا بازهم با آنها با خشونت رفتارمی کنید؟ آیا شما هم حضرت علی(ع) را الگوی خود قرارداده اید؟وعلی گونه با زنهایتان رفتار کرده اید؟

مگر نه اینکهاین زن مادر بچه های شما هستند وتربیت بچه ها به عهدۀ اوست؟...پس چرا با آنها بد رفتاری می کنید؟...حتی برخی ازمردان هم هستند که نه تنها با الفاظ بد بلکه آنها را مورد ضربوشتم شدید هم که منجر به مرگ هم شده قرار داده اند.من می خواهم بدانم این چجور عدالتی ست که شما باصطلاح مردان مسلمان پیشۀ خود کرده اید ؟کدام دادگاه این اجازه را به شما داده که چون مرد هستیدو قوی هرکاری که دلتان بخواهد بر سر زن بیچاره دربیاورید؟آیا این عدل الهی ست ؟پس انصافاً نه...چون خدا همه را چه زن وچه مرد ،چه سیاه وچه سفید همه را برابر آفریده وهمه حق دارند که دراین دنیا وچه آن دنیا به خوشی زندگی کنند.

خلاصه طرف صحبتم به مردهائی هست که قدر زنهایشان را نمی دانند؛واینگونه با آنها برخورد می کنند.شمائی که می گوئید زنها ضعیفو نفس هستند ...آیا همۀ شما به عینِ درکل جهان هستی ندیده اید؟ که زنها هم پا به پای شما مردان در جامعه حتی سخترازشما کار می کنندو جیکشان هم درنمی آید...یا حتی همین زنها که شما آنها را ضعیف می دانید ورزشکارهای با افتخار وطنمان هستند وبرخی هم سیاستمدارهای قابلی برای کشورشان هستندو...مثلاً همین دردو رنجی که در موقع بارداری ویا حتی زایمانشان تحمل می کنند چقدر سخت است؟...وحتماً شنیده اید که زنهای باردار هنگام زایمانشان با مرگ دستو پنجه نرم می کنند...وحتی بعضی از آنها سرزایمانشان ازبین می روند...البته بعضی از مردها هم هستند که از این حرف ما استنبات غلطی می کنندو می گویند :اگر شما یکبار می زائید ما روزی هزار بار میزائیم منظورشان به کار سختی است که روزانه انجام می دهند ...بله درست است ولی یکی نیست به آنها بگوید که زن با زایمانش هم جسمو هم روحش آسیب می بیند ولی شما ها چی؟فقط روحتان آسیب می بیند وبس.ولی زنها انسانی را بوجود می آورد که به زندگی خودتان روح تازه ای می بخشد وچه بسا در آینده فرد مفیدی برای هم خودش وهم شما وهم جامعه اش باشد.البته بعضی از مردها هم هستند که می گویند ما هم قوی هستیم وهم شجاع ...ولی همین ها فقط کافی دستشان با چاقوی میوه خوری ببرد ،آنوقت است که آه از نهانشان بیرون بیاید همچین قشقرقی به پا می کنند که نگونپرس که انگار ((جُهودهمدانی خون دیده باشد)).

یادم یکروز رفته بودم آزمایشگاه که خونمو بدن برای آزمایش...که یکهو دیدم از قسمت آزمایشگاه آقایون صدای دادو هواری بلند شد ودر این بین آقای پرستاری که داشت ازش خون می گرفت بهش گفت:آقا چته؟چرا انقدردادوهوار راه انداختی؟...فقط یه سر سوزن ازت خون گرفتیم ها ...حالا هرکی ندونه پیش خودش میگه ازش یک کیسه خون گرفتند چه خبرت ...پاشو خجالت بکش برو بزار ما بکارمون برسیم ...تازه دستم بیار پائین خونش بند اومده ...چیه مثل الم یزید گرفتی بالا انگار دستشو قطع کردیم. بعد مرد با ناله گفت :ای بابا سرم داره گیج میره یه آب پرتقالی ؛پسته ای چیزی بدین بخورم تا جایگزینش بشه.

همان آقای پرستار گفت: یه چیزم دستی می خوای!...پاشو برو پیِ کارت امروز گیر چه کسائی افتادیم ها!...بعد میگن خانومها ضعیف اند تو که از اونا ضعیفتری ...حداقل از اون هیکل گنده ات واز اون سیبیلهای چخماقیت خجالت بکش مرد گنده...اسم خودت هم گذاشتی مرد.یکهو نمی دونم چی شد که هردو زدن به تیپوتار همدیگه وحسابی آنجا را بهم ریختند ...انگار این آقاه یادش رفته بود که همین چند ثانیۀ پیش از درد سوزن داشت ناله می کرد ...بالاخره هرطوری بود آندو را ازهم جدا کردندو مریضِ رو ردش کردن رفت پیِ کارش.

خلاصه که سخنرانی این خانوم هم به پایان رسید وهمه خوش وخندان از مجلس بیرون رفتند؛البته امیدوارم که این سخرانیش دل مردها را نرم کرده باشه ودیگر با زنها به خوبی رفتار کنند...به امید آنروزی که در همۀ جوامع به زنها مثل مردها احترام گذاشته شود.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، سخنرانی، کوبنده، تاثیر گذار، مقاله، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو